|
به نام پیدای ناپیدا
آمدم!به گرمی کوچه های داغ ظهر جنوب و خیابان های دم کرده ی ظهر شمال........
خیلی چیزها باید میگفتم که نشد! همیشه همینطور هست گفتنی ها گفته میشوند و نگفتنی ها همچنان نگفته......
کنکور هم گذشت . خیلی راحت تر از آنچیزی که فکرش را کنید . بیشتر شبیه سیزده بدر بود ! توی حیاط میزدیم پس سر همدیگر و توی سالن پشت برگه ی نظر سنجی ، کاریکاتور مراقب عینکی را میکشیدیم!
همان مراقبی که وقتی امد و با نگرانی از من حالم را پرسید ُ زل زدم توی چشمهایش و گفتم :
ممنون....حالم از شما بهتره!!!
و چپ چپ نگاهم کرد و راهش را کشیدو رفت!
الان با این اوصاف توی چشمهایم دور نمای صنعتی شریف را نبینید که نه پدر جان! از این خبرها نیست! نابرده رنج گنج ......چی؟ ......میسر نمیشود!
حالا هم توی کوچه پس کوچه های تابستان دنبال خودم میگردم! تابستان خوش طعمیست! با طعم کتابهای سالینجر و مارکز و امیر خانی و شجاعی و.......
قرار بود از همه چیز بگویم الا کنکور! و از هیچ چیز نگفتم الا کنکور! کم کم هم دارم از جوانان نا امید میشوم . افت محسوسی کرده! هر وقت میبینمش دلم میگیرد مثل یک دوست قدیمی که الان معتاد شده و دیگر دوایش دست من نیست!
بهتان بر نخورد! خودم سالهاست میخوانمش! ولی :
آیین برادری و رسم یاری آن نیست که عیب من هنر پنداری
آن است که گر خلاف شایسته روم از غایت دوستیم دشمن داری
دلم برای همه ی شما تنگ شده بود . خصوصا برادر خوبم ذبیح که اسمش من را یاد دیار خون و خاک و خاطره میاندازد و کلی به گردن من حق دارد .
دعا یادتان نرود که محتاجم شدیدا".
راستی سلام!
|